شير على خان لودى
250
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
در ميان آمد ، يكى از مقرّبان به عرض رسانيد كه : بالفعل در شاهجهانآباد بلكه در اكثرى از سواد هندوستان بهتر از ميرزا عبد القادر بيدل كه در سركار به ملازمت منسلك است ، نخواهد بود . شاهزاده فرمود : بگوييد كه قصيدهاى در مدح ما انشا كند تا زور طبعش معلوم نموده به اضافهء منصب و تقرّب سرافراز فرماييم . اين خبر به ميرزا رسيد ، فى الحال به خانهء بخشى سركار رفته استعفاى منصب كرد ؛ هرچند دوستان مصلحت وقت در آن ديدند كه يك قصيده در مدح شاهزاده توان گفت ، قبول نكرد و ترك منصب نمود . از اينجاست كه ديوانش قريب بيست هزار بيت خواهد بود ، و يك بيت مدح در آن داخل نيست ، من غزليّاته : حيرت دميدهام گل داغم بهانهايست * طاوس جلوهزار تو آيينه خانهايست حسرت كمين مژدهء اصليست حيرتم * چشم به هم نيامده گوش فسانهايست در ياد عمر رفته دلى شاد مىكنم * رنگپريدهاى به خيال آشيانهايست بيدل ز برق وحشت آزاديم مپرس * اين شعله را برآمدن از خود زبانهايست و له : نشد آيينهء كيفيّت ما ظاهرآرايى * نهان مانديم چون معنى به چندين لفظ پيدايى به غفلت ساخت دل تا وارهد از غيرت امكان * چهها مىسوخت اين آيينه گر مىداشت بينايى دلى خون كردم و در آب ديدم نقش امكان را * گداز قطرهء من عالمى را كرد دريايى ندانم با كه مىبايد در اين ويرانه جوشيدن * به هر محفل كه ره بردم چو شمعم سوخت تنهايى چنان از سستى طالع ز پا افتادهام بيدل * كه تمثال ضعيفم را كند آيينه ديبايى روزى ميرزا را در مجلس نوّاب شكر اللّه خان با شيخ ناصر على اتّفاق افتاد كه باهم صحبت كردند و اين غزل كه مرقوم شد در ميان آمد ، شيخ در مطلع آن سخن كرد و گفت : آنچه فرمودهايد كه « نهان مانديم چون معنى به چندين لفظ پيدايى » خلاف دستور است ، چه معنى تابع لفظ است ؛ هرگاه لفظ پيدا گردد ، معنى البتّه ظاهر مىگردد . ميرزا تبسّم كرد و گفت : معنيى كه شما تابع لفظ مىداريد ، آن نيز لفظى بيش نيست ، امّا آنچه من حيث هىهى معنيست ، به هيچ لفظى درنمىآيد ؛ مثلا حقيقت انسان كه بااينهمه شروح و تفاصيل در كتب مندرج است ، هيچ مكشوف نگرديده . شيخ ساكت شد ، امّا بر اكثرى از ابيات ديگر وجد كرد . و نيز از واردات خاطر بيدل است : از هجوم كلفت دل ناله بىآهنگ ماند * بوى اين گل از ضعيفى در طلسم رنگ ماند سنگ راه هيچكس تحصيل آسايش مباد * قطرهء بىتاب ما گوهر شد و دلتنگ ماند نام را نقش نگينها بال پرواز رساست * ما ز خود رفتيم اگر پاى طلب در سنگ ماند نيست تكليف طپيدنهاى هستى در عدم * آرميدن مفتِ آن سازى كه بىآهنگ ماند